تبليغاتX
سوز درون

سوز درون

آدمی به امید زنده است

 


 

خدایا!وقتی که دل گرفته و غمبار است و وقتی دوستان

  دشمنند.وقتی در همه راهها چاهی پنهان است.وقتی

 پایان دوست داشتن از یاد برده شدن است و آسمان

بالای سرت از دود دلها گرفته به چه میتوان خود را دل

 خوش کرد؟

 

پاییز
 

پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد

با این همه ، از منبر بلند باد

بالا که می رود

درختها چه زود به گریه می افتند

 

شايد تنهایی من در ظلمت شب بود...

که این کلمه ی بی جان پر از روح را ساخت...

شاید هم گریزی بود بر هزار راز نهـان...

 که بگوید راز تنهایی سکوت را...

 و بگوید چه رازی است در سوت و کور خانه

 آری حال می دانم سوت و کور یعنی چه ...؟

...

 "یعنی سکوت و تنهایی,کنار وحشت یک راز نهان... "


+نوشته شده در <- PostDate->ساعت20:27توسط سینا | |

 

الهی!
الهی! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر
الهی! چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم كه خرد مدهوش و بیهوش است
الهی! ما همه بیچارهایم و تنها تو چاره ای و ما همه هیچ كاره ایم
و تنها تو كاره ای
الهی! چون عوامل طاحونه چشم بسته و تن خسته ام، راه بسیار می روم و مسافتی نمی پیمایم. وای من اگر دستم نگیری و رهایی ام ندهی
الهی! خودت آگاهی كه دریای دلم را جزر و مدّ است
الهی! ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است
و رهزنهای بسیار در كمین و بار گران بر دوش.
الهی! از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام
از انس و جان شرمنده ام، حتی از روی شیطان شرمنده ام
كه همه در كار خود استوارند و این من سست عهد و ناپایدار

الهی! وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم
خدایا : من که هستم تا چیزی بگویم که تو خود همه چیز را می دانی .چگونه همیشه به یادت باشم وقتی که فقط در رنجها صدایت می کنم ؟ و چگونه صدایت کنم در حالی که می دانم فاصله ، توهمی بیش نیست .
خدایا : همواره با من بمان و تنهایم مگذار . بگذار نخی به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نکنم که تجربهً آرامش تنها با تو میسر است ...
وقتی که فکرش را می کنم اگر قطره آبی کم بود کل هستی احساس تشنگی می کرد، دستم نمی رود گلی را بچینم مبادا ستاره ای لطمه ببیند . اگر زندگی ام انطور است که می خواهی ، بی قراری ام را کنار می گذارم و آرام می گیرم.

 

تنهایی را به بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا می کند، ترجیح دهیم

..........

+نوشته شده در <- PostDate->ساعت22:25توسط سینا | |

 

 


حالا که از تو دورم
بذار که حرف دلمو بيارم به زبونم
بذار بگم که اگه من اون سر دنيا باشم
اگه من شاد باشم يا که غمگين باشم
اگه خنده رو لبام موج بزنه
يا که اشک از گونه هام چکه کنه
اگه در خواب باشم يا که بيدار باشم
اگه تو جمع باشم يا که تنها باشم
من فقط لحظه هارو به ياد تو ميگذرونم
اگه من شاد باشم دليل شاديم تويي
اگه غمگين باشم دليل اين غم تويي
اگه خنده رو لبام موج بزنه درياي مواج تويي
اگه اشک از گونه هام چکه کنه ابر بهاري تويي
اگه تو خواب باشم بدون تو رو خواب ميبينم
اگه بيدار باشم ميخوام کنار تو باشم
اگه تو جمع باشم حرف تورو پيش ميکشم
اگه تنها باشم ميخوام به ياد تو باشم
اگه تمام زندگيمو من به ياد تو ميگذرونم
در عوض از تو فقط يه چيز ميخوام
ميخوام که حس خوبتو راهي قلب من کني
ميخوام که توي شاديات يه لحظه ياد من کني

 

 عشق را از آن خالق باران آموختم

      عشق را از آن هستی و مستی آموختم

و

             عشق را از آن که عشق را آفرید آموختم

 

 کوزه بشکسته را پیوند کردن مشکل است

اگر تنها تر از تك درختی يا كه رسته در كویر خشك و بی آب

اگر از وحشت و تنهایی و درد نمی آید به چشم خسته ات خواب

اگر در این جهان پر هیاهو ترا حتی به سر يك سایه بان نیست

به هر خاری مبند اميد ، زيرا پناهی جز خدای مهربان نیست

اونی که عاشقش بودم...

اونی که عاشقش بودم چرا ندید عشقمو 

چرا نموند کنار من تنها گذاشت قلبمو

اونی که عاشقش بودم چرا منو جا گذاشت

توو اوج بی ترانگی چشمامو تنها گذاشت

منو ندید وقتی واسش جونو دلو می دادم 

وقتی که بی صدا شدم اون نرسید به دادم

اونی که عاشقش شدم چه کارا با دلم کرد

شدم واسه عشق اون یه دیوونه ی شب گرد

نمیدونم واسه چی با من رفاقت می کرد

اونی که توی سینش یه قلبی داشت سخت و سرد

اونی که عاشقش بودم ستاره ی من نبود

تووآسمون دل من زیادی روشن نبود

اونی که عاشقش بودم اصلا مال من نبود

مثل یه هم ستاره اون به دنبال من نبود

مثل خودم دیوونه بود ولی واسم نمی مرد

هوامو داشت اما یه بار غصه واسم نمی خورد

میدونم اینجوری نبود دنیا اونو عوض کرد

همین کارارو کرد که این دلم باهاش غرض کرد

اونی که عاشقش بودم دیگه منو نمی خواد

میگم قبلنا خوب بودی میگه یادم نمیاد

میگم دلم گناه داره میگه تورو نمی خوام

میگم بیا بریم سفر میگه نگو نمی یام

اونی که عاشقش بودم دیگه رفته از اینجا

رفته پی عشق جدید یه هم صدا یه شیدا

حرفی ندارم که بگم اینه کلام آخر

اونی که عاشقش بودم نکرد عشقمو باور

 

 

..... می گریم، مانند کودکی گم شده در جنگل. چه صادق و صمیمی اشک می ریزی! نگذار

 خیسی بر گونه هایت بماند. مبادا پرنده ی پر و بال شکسته ی آشیانه کرده در قلبت دق کند!

آری! کس نباید بداند و بنگرد این سرشک غم را که باید در نهانخانه ی قلب مخفی بماند و

 بر در آن قفلهای پی در پی .... تا ابد و در مرگش، نرگس های دلشکسته سوگوار بمانند.

از روزنه ی کوچک تنهاییم به درخشانترین ستاره آسمان دلم می نگرم. می خواهم تا

 صبح بگریم- در تنهاییم-

انگشتان لرزانم یارای نوشتن ندارند. دیوارها بر قلبم فشار می آورند و من دستان

 مهربان کسی را می خواهم برای نوازش.

باد می وزد. می خواهد مرا با خود ببرد. بگذار با خود ببرد. شاید در جستجوی سرنوشت باید گم شد .....

+نوشته شده در <- PostDate->ساعت15:35توسط سینا | |

 

 

 

آنکه می گوید دوستت دارم

خنیانگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود ...                

  

کوچه باغ عشق من همان نشانی سابق است   

  همان درب چوبین کهنسال  

  همان راه باریکه بین درختان   که از ساحل دریا

  به اندازه یک اغوش گرم فاصله بود     ودرخیال مرغابی پیر

  ان نشانی هنوز نقش بسته    یک سایبان ویک سکو ودودیده مشتاق 

  که محو تماشای تو بودند     وطعم عطر زنانه ای که پر بوددرگوش فضا

 و حتی دانه های شنهای روان ساحل که

 همدوش هم پیوسته در تلاطم باد می رقصند نشانم را در تمام خزر فریاد زده اند  

   نشانی من همان نشانی سابق است    

  انعکاس قلب ملتهبم  سالها به گوش صدفها تصنیف عشقم را خواهند سرود   

  ودیدگان افق زده ام  

 خورشیدت رادر اینه دریا خواهند کاوید   

          بیش از این  دورازبرم نمان  

       به دیدارم بیا

         نشانی  من   

      همان نشانی سابق استبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

 هیچکس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی ببخشد و هیچکس آنقدر ثروتمند نیست که لبخندی نیاز نداشته باشد .

****** همیشه همینطوری بمون . نذاز روحی که داره گریه میکنه به جسمی که داره میخنده غلبه کنه و همیشه بزرگترین شادیت این باشه که هیچکس نمیدونه تا چه حد غمگینی . همیشه سعی کن تو روز های سفید زندگی کنی !

 

  

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز


بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .


آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،


پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم



خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق


آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز


سيمرغ طلايي پرو بالي ست

كه – چون من –


از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز



پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست


پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .


آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح


روياي شرابي ست كه در جام بلور است .



آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب


از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،


آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،


چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !


من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .


راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم


هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد


چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !



او ، روشني و گرمي بازار وجود است .


در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .


او يك سرآسوده به بالين ننهادست


من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .



ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري


از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم


ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت


با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .



ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،


ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،


بگذار كه – سرمست و غزل خوان

 

– من و خورشيد


بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم

 
 
 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی

و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان

و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف

و من در آرزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار

و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر

و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من

ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد

و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم

تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت

و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد

و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده

و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد

که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست

و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

 

 

+نوشته شده در <- PostDate->ساعت21:30توسط سینا | |