خدایا!وقتی که دل گرفته و غمبار است و وقتی دوستان
دشمنند.وقتی در همه راهها چاهی پنهان است.وقتی
پایان دوست داشتن از یاد برده شدن است و آسمان
بالای سرت از دود دلها گرفته به چه میتوان خود را دل
خوش کرد؟
|
دشمنند.وقتی در همه راهها چاهی پنهان است.وقتی پایان دوست داشتن از یاد برده شدن است و آسمان بالای سرت از دود دلها گرفته به چه میتوان خود را دل خوش کرد؟ پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد با این همه ، از منبر بلند باد بالا که می رود درختها چه زود به گریه می افتند که این کلمه ی بی جان پر از روح را ساخت... شاید هم گریزی بود بر هزار راز نهـان... و بگوید چه رازی است در سوت و کور خانه آری حال می دانم سوت و کور یعنی چه ...؟ ...
الهی! تنهایی را به بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا می کند، ترجیح دهیم ..........
عشق را از آن خالق باران آموختم عشق را از آن هستی و مستی آموختم و عشق را از آن که عشق را آفرید آموختم اگر از وحشت و تنهایی و درد نمی آید به چشم خسته ات خواب به هر خاری مبند اميد ، زيرا پناهی جز خدای مهربان نیست اونی که عاشقش بودم چرا ندید عشقمو چرا نموند کنار من تنها گذاشت قلبمو اونی که عاشقش بودم چرا منو جا گذاشت توو اوج بی ترانگی چشمامو تنها گذاشت منو ندید وقتی واسش جونو دلو می دادم وقتی که بی صدا شدم اون نرسید به دادم اونی که عاشقش شدم چه کارا با دلم کرد شدم واسه عشق اون یه دیوونه ی شب گرد نمیدونم واسه چی با من رفاقت می کرد اونی که توی سینش یه قلبی داشت سخت و سرد اونی که عاشقش بودم ستاره ی من نبود تووآسمون دل من زیادی روشن نبود اونی که عاشقش بودم اصلا مال من نبود مثل یه هم ستاره اون به دنبال من نبود مثل خودم دیوونه بود ولی واسم نمی مرد هوامو داشت اما یه بار غصه واسم نمی خورد میدونم اینجوری نبود دنیا اونو عوض کرد همین کارارو کرد که این دلم باهاش غرض کرد اونی که عاشقش بودم دیگه منو نمی خواد میگم قبلنا خوب بودی میگه یادم نمیاد میگم دلم گناه داره میگه تورو نمی خوام میگم بیا بریم سفر میگه نگو نمی یام اونی که عاشقش بودم دیگه رفته از اینجا رفته پی عشق جدید یه هم صدا یه شیدا حرفی ندارم که بگم اینه کلام آخر
..... می گریم، مانند کودکی گم شده در جنگل. چه صادق و صمیمی اشک می ریزی! نگذار خیسی بر گونه هایت بماند. مبادا پرنده ی پر و بال شکسته ی آشیانه کرده در قلبت دق کند! آری! کس نباید بداند و بنگرد این سرشک غم را که باید در نهانخانه ی قلب مخفی بماند و بر در آن قفلهای پی در پی .... تا ابد و در مرگش، نرگس های دلشکسته سوگوار بمانند. از روزنه ی کوچک تنهاییم به درخشانترین ستاره آسمان دلم می نگرم. می خواهم تا صبح بگریم- در تنهاییم- انگشتان لرزانم یارای نوشتن ندارند. دیوارها بر قلبم فشار می آورند و من دستان مهربان کسی را می خواهم برای نوازش. باد می وزد. می خواهد مرا با خود ببرد. بگذار با خود ببرد. شاید در جستجوی سرنوشت باید گم شد .....
آنکه می گوید دوستت دارم خنیانگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود ... کوچه باغ عشق من همان نشانی سابق است همان درب چوبین کهنسال همان راه باریکه بین درختان که از ساحل دریا به اندازه یک اغوش گرم فاصله بود ودرخیال مرغابی پیر ان نشانی هنوز نقش بسته یک سایبان ویک سکو ودودیده مشتاق که محو تماشای تو بودند وطعم عطر زنانه ای که پر بوددرگوش فضا و حتی دانه های شنهای روان ساحل که همدوش هم پیوسته در تلاطم باد می رقصند نشانم را در تمام خزر فریاد زده اند نشانی من همان نشانی سابق است انعکاس قلب ملتهبم سالها به گوش صدفها تصنیف عشقم را خواهند سرود ودیدگان افق زده ام خورشیدت رادر اینه دریا خواهند کاوید بیش از این دورازبرم نمان به دیدارم بیا نشانی من هیچکس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی ببخشد و هیچکس آنقدر ثروتمند نیست که لبخندی نیاز نداشته باشد . بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز كه – چون من – – من و خورشيد
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف و من در آرزوی قطره های پاک بارانم نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
|
About
شهریور 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
آهوی زیبا
دلم بی تو نمیمونه | ||||||||