تبليغاتX
سوز درون

سوز درون

آدمی به امید زنده است

 

 

هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم

                          گر مانده ام خموش خدا داند و دلم

 

نگاهم یاد باران کرده امشب

مرا سر در گریبان کرده امشب


غم و فریاد من از این و آن

 نیست

دلم یاد رفیقان کرده امشب

 

 

مبصر امروز چو اسمم را خواند ......... بی خبر داد کشیدم غایب
 
رفقایم همگی خندیدند که جنون گشته به طفلک غالب
بچه ها هیچ نمی دانستند ......... که منم آنجا و دلم جای دگر
دل آنها پی درس و کتاب دل من در پی سودای دگر
از پس شیشه ی عینک استاد ......... سرزنش وار به من می نگرد
از در چهره ی من می خواند که چه ها در دل من می گذرد
می کند مطلب خود را دنبال ......... بچه ها عشق گناه است گناه
 
            

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده.توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره :

When I born , I Black , When I grow up , I Black ,When I go in Sun , I Black , When I scared , I Black ,When I sick , I Black , And when I die , I still black...And you White fellow,When you born , you pink , When you grow up , you White,When you go in Sun , you Red , When you cold , you blue,When you scared , you yellow , When you sick , you Green,And when you die , you Gray...And you call me colored???.... ........"

وقتی به دنیا میام، سیاهم،

وقتی بزرگ میشم، سیاهم،

وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم،

وقتی می ترسم، سیاهم،

وقتی مریض میشم، سیاهم،

وقتی می میرم، هنوزم سیاهم....

و تو، آدم سفید،

وقتی به دنیا میای، صورتی ای،

وقتی بزرگ میشی، سفیدی،

وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی،

وقتی سردت میشه، آبی ای،

وقتی می ترسی، زردی،

وقتی مریض میشی، سبزی،

و وقتی می میری، خاکستری ای...

و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟..........

+نوشته شده در <- PostDate->ساعت22:40توسط سینا | |

 


 

خدایا!وقتی که دل گرفته و غمبار است و وقتی دوستان

  دشمنند.وقتی در همه راهها چاهی پنهان است.وقتی

 پایان دوست داشتن از یاد برده شدن است و آسمان

بالای سرت از دود دلها گرفته به چه میتوان خود را دل

 خوش کرد؟

 

پاییز
 

پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد

با این همه ، از منبر بلند باد

بالا که می رود

درختها چه زود به گریه می افتند

 

شايد تنهایی من در ظلمت شب بود...

که این کلمه ی بی جان پر از روح را ساخت...

شاید هم گریزی بود بر هزار راز نهـان...

 که بگوید راز تنهایی سکوت را...

 و بگوید چه رازی است در سوت و کور خانه

 آری حال می دانم سوت و کور یعنی چه ...؟

...

 "یعنی سکوت و تنهایی,کنار وحشت یک راز نهان... "


+نوشته شده در <- PostDate->ساعت20:27توسط سینا | |

 

الهی!
الهی! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر
الهی! چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم كه خرد مدهوش و بیهوش است
الهی! ما همه بیچارهایم و تنها تو چاره ای و ما همه هیچ كاره ایم
و تنها تو كاره ای
الهی! چون عوامل طاحونه چشم بسته و تن خسته ام، راه بسیار می روم و مسافتی نمی پیمایم. وای من اگر دستم نگیری و رهایی ام ندهی
الهی! خودت آگاهی كه دریای دلم را جزر و مدّ است
الهی! ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است
و رهزنهای بسیار در كمین و بار گران بر دوش.
الهی! از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام
از انس و جان شرمنده ام، حتی از روی شیطان شرمنده ام
كه همه در كار خود استوارند و این من سست عهد و ناپایدار

الهی! وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم
خدایا : من که هستم تا چیزی بگویم که تو خود همه چیز را می دانی .چگونه همیشه به یادت باشم وقتی که فقط در رنجها صدایت می کنم ؟ و چگونه صدایت کنم در حالی که می دانم فاصله ، توهمی بیش نیست .
خدایا : همواره با من بمان و تنهایم مگذار . بگذار نخی به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نکنم که تجربهً آرامش تنها با تو میسر است ...
وقتی که فکرش را می کنم اگر قطره آبی کم بود کل هستی احساس تشنگی می کرد، دستم نمی رود گلی را بچینم مبادا ستاره ای لطمه ببیند . اگر زندگی ام انطور است که می خواهی ، بی قراری ام را کنار می گذارم و آرام می گیرم.

 

تنهایی را به بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا می کند، ترجیح دهیم

..........

+نوشته شده در <- PostDate->ساعت22:25توسط سینا | |

 

 


حالا که از تو دورم
بذار که حرف دلمو بيارم به زبونم
بذار بگم که اگه من اون سر دنيا باشم
اگه من شاد باشم يا که غمگين باشم
اگه خنده رو لبام موج بزنه
يا که اشک از گونه هام چکه کنه
اگه در خواب باشم يا که بيدار باشم
اگه تو جمع باشم يا که تنها باشم
من فقط لحظه هارو به ياد تو ميگذرونم
اگه من شاد باشم دليل شاديم تويي
اگه غمگين باشم دليل اين غم تويي
اگه خنده رو لبام موج بزنه درياي مواج تويي
اگه اشک از گونه هام چکه کنه ابر بهاري تويي
اگه تو خواب باشم بدون تو رو خواب ميبينم
اگه بيدار باشم ميخوام کنار تو باشم
اگه تو جمع باشم حرف تورو پيش ميکشم
اگه تنها باشم ميخوام به ياد تو باشم
اگه تمام زندگيمو من به ياد تو ميگذرونم
در عوض از تو فقط يه چيز ميخوام
ميخوام که حس خوبتو راهي قلب من کني
ميخوام که توي شاديات يه لحظه ياد من کني

 

 عشق را از آن خالق باران آموختم

      عشق را از آن هستی و مستی آموختم

و

             عشق را از آن که عشق را آفرید آموختم

 

 کوزه بشکسته را پیوند کردن مشکل است

اگر تنها تر از تك درختی يا كه رسته در كویر خشك و بی آب

اگر از وحشت و تنهایی و درد نمی آید به چشم خسته ات خواب

اگر در این جهان پر هیاهو ترا حتی به سر يك سایه بان نیست

به هر خاری مبند اميد ، زيرا پناهی جز خدای مهربان نیست

اونی که عاشقش بودم...

اونی که عاشقش بودم چرا ندید عشقمو 

چرا نموند کنار من تنها گذاشت قلبمو

اونی که عاشقش بودم چرا منو جا گذاشت

توو اوج بی ترانگی چشمامو تنها گذاشت

منو ندید وقتی واسش جونو دلو می دادم 

وقتی که بی صدا شدم اون نرسید به دادم

اونی که عاشقش شدم چه کارا با دلم کرد

شدم واسه عشق اون یه دیوونه ی شب گرد

نمیدونم واسه چی با من رفاقت می کرد

اونی که توی سینش یه قلبی داشت سخت و سرد

اونی که عاشقش بودم ستاره ی من نبود

تووآسمون دل من زیادی روشن نبود

اونی که عاشقش بودم اصلا مال من نبود

مثل یه هم ستاره اون به دنبال من نبود

مثل خودم دیوونه بود ولی واسم نمی مرد

هوامو داشت اما یه بار غصه واسم نمی خورد

میدونم اینجوری نبود دنیا اونو عوض کرد

همین کارارو کرد که این دلم باهاش غرض کرد

اونی که عاشقش بودم دیگه منو نمی خواد

میگم قبلنا خوب بودی میگه یادم نمیاد

میگم دلم گناه داره میگه تورو نمی خوام

میگم بیا بریم سفر میگه نگو نمی یام

اونی که عاشقش بودم دیگه رفته از اینجا

رفته پی عشق جدید یه هم صدا یه شیدا

حرفی ندارم که بگم اینه کلام آخر

اونی که عاشقش بودم نکرد عشقمو باور

 

 

..... می گریم، مانند کودکی گم شده در جنگل. چه صادق و صمیمی اشک می ریزی! نگذار

 خیسی بر گونه هایت بماند. مبادا پرنده ی پر و بال شکسته ی آشیانه کرده در قلبت دق کند!

آری! کس نباید بداند و بنگرد این سرشک غم را که باید در نهانخانه ی قلب مخفی بماند و

 بر در آن قفلهای پی در پی .... تا ابد و در مرگش، نرگس های دلشکسته سوگوار بمانند.

از روزنه ی کوچک تنهاییم به درخشانترین ستاره آسمان دلم می نگرم. می خواهم تا

 صبح بگریم- در تنهاییم-

انگشتان لرزانم یارای نوشتن ندارند. دیوارها بر قلبم فشار می آورند و من دستان

 مهربان کسی را می خواهم برای نوازش.

باد می وزد. می خواهد مرا با خود ببرد. بگذار با خود ببرد. شاید در جستجوی سرنوشت باید گم شد .....

+نوشته شده در <- PostDate->ساعت15:35توسط سینا | |